گمراه نما
پایان راه آنجاست که تو از رفتن باز بمانی 
قالب وبلاگ

 

استاد می گوید:

از یک سو، می دانیم که جست و جوی خدا مهم است. از سوی دیگر، زندگی فاصله ای میان ما و او می آفریند. احساس می کنیم الوهیت، ما را نادیده می گیرد، یا گرفتار مشغولیت های روزمره مان می شویم. این، احساس گناهی در ما پدید می آورد: یا به خاطر خدا، زندگی را بیش از حد انکار می کنیم، و یا به خاطر زندگی، خدا را بیش از حد اننکار می کنیم.

این تظاد ظاهری، صرفاً خیال است: خدا در زندگی است و زندگی در خداست. آدم فقط باید از این موضوع آگاه باشد، تا سرنوشت را بهتر بفهمند.

اگر بتوانیم در هماهنگی مقدس پیرامون مان در هر روز نفوذ کنیم، همواره در مسیر درست قرار خواهیم داشت، و وظایف مان را به انجام خواهیم رساند.

 

پائولو کوئلیو.

 

 

 

 

[ سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ گمراه نما ]

 

 

قلب من, هرگز تو را محکوم و نقد نمی کنم. و نیز هرگز از آنچه می گویی شرمنده نمی شوم. می دانم تو کودک محبوب خداوندی؛ و او در تابشی شکوهمند و عاشقانه، از تو حفاظت می کند.

قلب من، به تو ایمان دارم. طرفدارت هستم، و در نیایش هایم همواره برایت درخواست برکت می کنم. همواره دعا می کنم یاری و پشتیبانی مورد نیازت را دریافت کنی.

قلب من، به تو ایمان دارم. ایمان دارم که تو عشقت را با هرآن کس که نیازمند یا سزاوارش باشد، سهیم میشوی. که راه من راه توست، و همراه با هم به سوی خدا می رویم.

 

از تو می خواهم به من اعتماد کنی. بدان که دوستت دارم و می کوشم تمام آزادی مورد نیازت را برای ادامه دادن به تپش شادمانه ات در سینه ام، در اختیار بگذارم.برای آن که هرگز احساس از حضور من در گرداگردت احساس ناآسودگی نکنی، هر کاری می کنم.

پائولو کوئلیو

[ سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ گمراه نما ]

 

پرسید چقدر دوست دارییم

غرق شدم که بگویم چقدر....

آخرش را نمی دانستم تا اندازه اش دستم بیاید

لب گشودم که بگویم زیاد..... خیلی ..... بی اندازه....

اما انگار تکرار بود و من تازه تر می خواستم برای عشق

گفتم برای من و تو همین بس که :

لامارتین شاعر فرانسوی می گوید:

تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم

زیرا محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا

[ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ گمراه نما ]

روزی ملانصرالدین دزدی را در خانه دستگیر می کند .

با طناب او را می بندد و به سراغ داروغه می رود .

داروغه می پرسد : پاهایش را محکم بستی که فرار نکند .

ملانصرالدین جواب می دهد : من او را می شناسم ، هم ولایتی خودمان است عقلش به این چیزها قد نمی دهد .

[ جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ گمراه نما ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

سلام دوستان ممنون که وقت گذاشتید
نويسندگان
صفحات اختصاصی
weblogbartar.ir
weblogbartar.ir