گمراه نما
پایان راه آنجاست که تو از رفتن باز بمانی 
قالب وبلاگ

من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد،
 خنده ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد 
شوخى کردن داشته است. سؤال این بود
 نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می کند چیست؟
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً 
شصت ساله بود. اما نام کوچکش را از کجا باید می دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سؤال آخر را بی جواب گذاشتم. درست قبل از آن که
 از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سؤال کرد آیا سوال آخر هم در بار مبندى
 نمرات محسوب می شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم هاى بسیارى ملاقات خواهید 
کرد. همه آن ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می باشند، حتى اگر
 تنها کارى که می کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن ها باشد.
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده ام.

[ چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ گمراه نما ]

گاهی گمان نمی کنی و میشود

گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

[ چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ] [ گمراه نما ]

آن سفر کرده که صد غافله دل همره اوست

هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

[ پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ گمراه نما ]

گاهی سکوت....

معنا میکند

تب تمام حرفهایم را.

آنچه که فقط برای تو خواهم گفت

[ سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٢ ‎ق.ظ ] [ گمراه نما ]

 
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود. پس از اندک زمانی دادِ 
شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید: جاسوس می فرستید به 
جهنم؟!
از روزی که این آدم به جهنم آمده، مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان
 را  هدایت می کند و عرصه را به من تنگ کرده است.
سخن درویشاین چنین بود:
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به جهنم افتادی، شیطان
 تو را به بهشت باز گرداند.
 
[ دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ گمراه نما ]

 

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد:

«. من کور هستم لطفا کمک کنید » 

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

« !!!!! امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم »

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛

باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛

این رمز موفقیت است....

لبخندبزنید!

[ شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٠ ‎ق.ظ ] [ گمراه نما ]


اگر کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را اندکی بهتر کنیم،بسیاری از لذتها نه وقت زیادی می خواهند و نه پول زیادی.پس منتظر تغییرات زیاد در روزی که معلوم نیست کی باشد، نباشیم.در کوچکترین اتفاقات،عظیم ترین تجارب بشر نهفته است.باور کنید.

ü     گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.

ü     سعی کنیم بیشتر بخندیم.

ü     تلاش کنیم کمتر گله کنیم.

ü     با تلفن کردن به یک دوست قدیمی،او را غافلگیر کنیم.

ü     گاهی هدیه هایی که گرفته ایم رابیرون بیاوریم و تماشا کنیم.

ü     بیشتر دعا کنیم.

ü     در داخل آسانسور،راه پله و... با آدم ها صحبت کنیم.

ü     هرازگاهی نفس عمیق بکشیم.

ü     لذت عطسه کردن را حس کنیم.

ü     از هرآنچه داریم استفاده کنیم،ممکن است فردا دیر باشد.

ü     زیر دوش آواز بخوانیم.

ü     سعی کنیم حداقل یک ویژگی منحصر به فرد داشته باشیم.

ü     گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.

ü     با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.

ü     برای انجام کارهای که ماه ها مانده و انجام نشده،در آخر همین هفته برنامه ریزی کنیم.

ü     از تفکر درباره تناقصات لذت ببریم.

ü     برای کاهایمان برنامه ریزی کنیم و آنرا طبق برنامه انجام دهیم.البته کار مشکلی هست.

ü     مجموعه ای از اشیاء جالب(تمبر،برگ،سنگ،کتاب و...)برای خودمان جمع آوری کنیم.

ü     در یک روز برفی،با خانواده، آدم برفی بسازیم.

ü     گاهی در حوض یا استخر شنا کنیم البته اگر کنار ماهی ها باشد چه بهتر.

ü     بعضی مواقع از درخت بالا برویم.

ü     احساس خود را درباره زیبایی ها به دیگران بگوییم.

[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥٧ ‎ب.ظ ] [ گمراه نما ]

می گفت سخته صداتو بشنوم و نبینمت

می گفت سخته ببینمت و نتونم باهات باشم

می گفت شرایطم چقدر سخته

داشتم به حرفهای گفته و نگفته اش فکر میکردم

داشتم به بودن یا شاید نبودنش فکر میکردم

نتیجه این بود که چقدر شرایطم سخت است

خدا..... می بینییم. همینجایم خدا. این همه سختی تورا نزدیک می کند به من.

آنگونه که اینچنین عاشقانه برایت می نگارم

جرقه های آتشین قلبم روزی این کاغذ را خواهد سوزاند و بهایی ندارد جز عشق

عاشقم من

[ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ گمراه نما ]

یک روز به امید نگاه زیبای دلنشین یار به آسمان نگاه کردم گویی ابرها از شدت عشق به یکدیگر نگاه می کردند و در میانشان بودند ابرهایی که همدیگر را به آغوش کشیده بودند ، ناگاه در اوج گرمای عشق شان ابری گریست ، آنقدر که ابرهای دیگر برای او گریستند و من نیز با خنده ملیحی که به عشق بازی شان می نگریستم بر گونه هایم اشک شان را دیدم . در زیر آسمان رب العالمین و در لحظه گریه این عروس و دامادهای سفید پوش من نیز گریه ام گرفت که خدایا ؛ اینان که می بینند یکدیگر را ، اینان که می بوسند همدیگر را ، اینان که سایه می شوند برای هم و اینان ...

اشک سد راهم شده بود می خواستم که ابرهای خدایی نیز ببینند من در گریشان شریکم و تنها حرفم در بهترین لحظه ناب عشق بازی آسمانی خدا همین جمله باشد :

ای آسمان من از شدت ذوق می گریم که سنگینی اشکم از شما بالاتر است ، آری من ندیده برای یگانه یاور زندگیم گریه می کنم ، اگر شما با دیدنتان فوج فوج اشک نثار زمینیان می کنید ، والله من به خود می بالم که اشکم را چه در روز و چه در شب فقط و فقط در راه هستی بخش لحظات زندگیم آبیاری می کنم . آسمان شاهد باش ، من گریه ام را به دردانه ناب الهی ات گره زده ام و وجود افسانه شبهایم را از تو می طلبم 

[ دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ گمراه نما ]

[ شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ گمراه نما ]

می گفت قرآن آمده است تا

معنی رجیم و رحیم را خوب بدانیم و بفهمیم

و مسیر هدایت را انتخاب کنیم

میگفت قرآن نیامده که ما فقط به آن نگاه کنیم

بلکه قرآن آمده تا در نور آن مسیر هدایت را بیابیم

و چاه و چاله را به سلامت رد کنیم

میگفت دستهایمان که پر از قرآن باشد

امن ترین نقطه دنیا همینجاست در بین تمام ناملایمات زندگیمان

 

[ پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٤ ‎ق.ظ ] [ گمراه نما ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

سلام دوستان ممنون که وقت گذاشتید
نويسندگان
صفحات اختصاصی
weblogbartar.ir
weblogbartar.ir