قصه زهرای هجده ساله


غرور شوهر من را چرا لگد کردید

شما جماعت نامرد واقعاً مردید

به دست بسته و بغض کسی نمی خندند

شما خلایق بی عاطفه چه بی دردید

تن نبی خدا بین قبر می لرزید

دل شکسته او را دوباره خون کردید

به جای دسته گل جای تسلیت دیدم

بغل بغل به دو صد چوب و هیزم آوردید

شکست آینه دلخوشی من مردم

تمام شد قضیه سوی خانه برگردید

/ 3 نظر / 7 بازدید
چشم انتظاری

انشالله حضرت زهرا تو رو به آرزوی دلت برسونه[گل]

امین

دنیا دو روز است یک با تو و یک روز علیه تو روزی که با توست مغرور مشو و روزی که علیه توست مایوس نشو. چرا که هر دو پایان پذیرند. به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش نگاه ندارد به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد به دلت بیاموز که هر عشقی ارزش پرورش ندارد

سمانه

كاش نجار مدينه در نمي ساخت اگر مي ساخت بهر خانه حيدر نمي ساخت كاش اي شهر مدينه بي در و ديوار بودي يا تو اي باغ فدك هرگز در اين دنيا نبودي